تبليغاتX
برای خدا

سلام

عازم سفری هستم

مدتی نیستم – ملتمس دعای خیرتان هستم

از  همه اونایی که بعضا شوخی یا جدی با کارام و برنامه هام و انتقاداتم و پیشنهاداتم اذیتشون کردم میخوام که بازم بزرگواری کنند و حلالم کنند

این سفر خیلی سفر مهمیه و شاید هیچ برگشتی نداشته باشه – شایدم همین فردا برگشتم (خدا رو چه دیدید)

اگر برگشتم که دوباره شروع میکنم ، شروعی تازه

و اگر برنگشنم که از همه میخوام حلالم کنم

از دوستان نزدیک و دور – از سیاسیون – از بسیجی ها – از مسئولین – از برخی از مردم – از هنرمندان

خلاصه از همه اونایی که به نحوی منو میشناسند

یا حق

                                                                                                                                                                                                                                                            

این شعرم تقدیم به همه اونایی که میدونن – نمی دونن – میدونن که نمیدونن- نمیدونن که میدونن و.....

 

آنکس که بداند و بداند که بداند               

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند          

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس نداند و بداند که نداند           

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند                        

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

ایام بکام - یا حق

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:21 توسط ابوالفضل سعادتی |

 

بياييد اگر خودمان زندگيه خوبي نداريم و از زندگيمان لذت نميبريم وسيله شويم تا ديگران در كنار ما از زندگي لذت ببرند!!!!!!!

 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند.يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند.تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود.اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند،از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.

هر روز بعدازظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد،براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.بيمار ديگر در اين مدت يك ساعت، با شنيدن حال و هواي بيرون ، روحي تازه مي گرفت.

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت.اين پارك درياچه زيبايي داشت.مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند.درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظره را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد.

روزها و هفته ها سپري شد.يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كناره پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود.پرستار بسيار نار احت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند.پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.

آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد.حالا ديگر او ميتوانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خود ببيند.

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد!

مرد، پرستار را را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟

پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را هم ببيند!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:41 توسط ابوالفضل سعادتی |